گزارش
آدرس جدید وبلاگ بر سکوی سکوت:
برای نخستین سالگرد خاموشی مرتضی ذبیحی
و زمین
همچون همیشه بر مدار خودش می گردد
تا پر شتاب بگذرد
از شب ،از روز،از چهار فصل
از ایستگاه پنجم اسفند
از روی قلب ما
بی اعتنا.
هی ...هی ...زمین !
مقصد کجاست؟
مقصد کجاست؟
تو قرن هاست همچنان به دور خودت می چرخی
بی هیچ مقصدی .
هی ...هی ...زمین !
آیا در این سحابی تاریک
خورشید تازه ای متولد خواهد شد ؟
آن چشم ها ،آن چشم های آشنا
در آفتاب هیچ صبحی ،
در هیچ سرزمینی
آیا دوباره رصد خواهد شد؟
آری بر این مدار مقدر
تو همچنان به دور خودت خواهی چرخید .
با کوله بار سرگردانی هایت .
و ما مسافران خسته
چشم خواهیم بست ، به نوبت.
تنهاتر از همیشه،تو اما
تنهاتر از همیشه
سرنوشت تاریکت را طی خواهی کرد،
در کهکشانی از غیاب .
بی هیچ برق آشنایی
در چشم هیچ دوستی .
آه ای زمین !
آهسته تر
آهسته تر
بگذار تا درایستگاه پنجم اسفند
از پنجره
لختی به واحه ی سکوت و سنگ خیره بمانیم .
و در خیال و خاطره ،برای دوست
دستی تکان دهیم .
آه ای زمین !
استاد هوشنگ ابتهاج (ه .الف.سايه) در مقدمه "حافظ به سعي سايه" مي نويسند :
"هر بار به اين بيت مي رسم
اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاک
از آن گناه که نفعي رسدبه غير چه باک
بي اختيار کشيده مي شوم که بخوانم "ازآن گناه که خيري رسد به غير چه باک" نمي دانم اين خير را کجا ديده ام ،اماگمان مي کنم در لفظ و معنا مناسبتر باشد .نفع جنبه تجاري و سوداگري داردو خير در کنار گناه از مقوله ي ارزش هاي مذهبي و اخلاقي است.موسيقي خير و غير هم بيشتر است ."وسپس با اذعان به اين که صورت مرجح ايشان در هيچ نسخه اي يافت نشده مي نويسند اين کلمه(خير) را در پايين غزل در ميان دو کمان با علامت سوال آورده ايم ،شايد روزي نسخه اي معتبر با ضبط چنين صورتي به دست آيد.(مقدمه حافظ به سعي سايه ص 37).
اما به نظر نمي رسد در آينده نيز هيچ نسخه اي با ضبط مورد نظر آقاي ابتهاج (دست کم دراين مورد ) يافت شود.چرا که حافظ دانسته وسنجيده "نفع و گناه " را کنار هم گذاشته و بر " خير و گناه " ترجيح داده است.توضيح اينکه حافظ از آنجا که حافظ قرآن است و فرهنگ قرآني به عنوان يکي از آبشخورهاي انديشه و ذوق او ،امري است اثبات شده (با تاکيد بر ويژگي هاي حافظانه اين نوع نگاه ) در اين جا نيز ،دانسته (شايد هم نادانسته به احتمال ضعيف ) دراين بيت چشمزد يا تلميحي دارد به آيه 219 سوره بقره :
<< یَسْاَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمَا اِثْمٌ کَبِیرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَاِثْمُهُمَآ اَکْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا ... >>
<< از تو درباره شراب و قمار مي پرسند .، بگو درآن دو گناهي است بزرگ و نيز سودهايي براي مردم هست ،ولي گناهشان بيشتر از سودشان است ...>>
در اين آيه صراحتا" ، از لفظ "نفع و گناه" استفاده شده و سخني از "خير و گناه " نيست .نتيجه اين که اين مصرع به همان صورت مضبوط در اکثريت نسخ درست و کاملا" معتبر است.
شب مهتاب و فصل حاصل نو سکوت داس زير چفته ي مو
نسيم بي صداي آخر شب تکان ساقه هاي ساکت جو
***
شب مهتاب و خرمنجاي روفته دروگر با خيال صبح خفته
ميان ماه و گندمزار امشب سکوت است سخن هاي نگفته
***
شب مهتاب و فردا روز پايان دو کرت مانده وباقي بيابان
نسيم ،احوال پرس وخوشه خشک سري بي حوصله جنبان وجنبان
***
شب مهتاب و گندمزار چيده زمين خسته و خاک کفيده
بيابان مانده و افراي تنها دروگررفته بلدرچين پريده
***
شب مهتاب و پهناي کلشزار بيابان پشت افرا و سپيدار
نگاه ماه وجاي خالي کشت نسيم سرد و سر جنباندن خار
به سعيد شيري براي سکوت دراز آهنگش
چيزي چرا نمي گويي؟
شعري چرا نمي خواني؟
وزن زمان،زبانت را بسته است.
بغض جهان گرفته گلويت را.
اما هنوز
شمعي ميان انگشتانت مي سوزد.
خود بارها ،مي گفتي
با دود سيگار ، مي ماني
با دود سيگار ،مي نويسي
با دود سيگار ،مي خواني
شمعي ميان انگشتانت ميسوزد.
اي با چکامه هايت ،من ،زنده!
اي با ترانه هايت ،من ،سرمست!
جاليز هاي "شراء"مي گريند
جاليزهاي "شراء"افسردند
يخسال پار خشکانيد،
هلوستان ديارت را.
دار ودرخت روستايت را،
از بيخ اره ها درو کردند.،
قلب تپنده ي قره چاي ديگر نمي تپد ،
با ريگزار رودسار
اغاز فاجعه ،اينک.
اي تو زبان حس سيرسيرکها !
اي تو زبان راز درختستان !
اي تو زبان درک بافه هاي گندم !
اي تو زبان شادي گنجشکان !
اي راز گوي صبوري جاده !
شمعي هنوز ميان انگشتانت مي سوزد.
زبان ،چرا سنگين کرده اي ؟
مرثيه اي چرا نمي خواني ؟
غمنامه اي چرا نمي گويي؟
شايد ،گمانم ،شايد
تو شاعر تمام جشنواره هاي "اناجي"
تو شاعر عروسي کشتزار
شعرت ترنم تمامي برزيگران
در واپسين دمان روز که مي رفتند.
نمي دانم !
شايد تو را براي سوگنامه نساختند.
اي شاعر !اي سعيد ! اما،
ديريست تا مصيبت را مي بيني ،
زانوي غم گرفته جاليز،
کرت به خواب رفته تاکستان.،
خشکيده شاخه هاي سپيداران،
خواب شبانه روز قره چاي .
ديدي !
از خشک سال پار
بهت هلوستان را که تبر ،زد.
شايد ،گمانم ،شايد
باغ پر از نشاط شعر تو هم خشکيد.
اما.... تورا مباد زباني
چنين سترون و سنگین.
چيزي چرا نمي گويي؟
شعري چرا نمي خواني ؟
شمعي هنوز ميان انگشتانت مي سوزد .
محمد زمان چوبنديان ۲۶/۰۳/۸۷
...*
پيغام ها وپچ پچه ها را باد
در کوچه هاي بي پناه دلهره مي گرداند .
بر بام ها طنين بال ها
تعبير خواب هاي مادرانه مي شوند .
و کوبه ها
در قلب ها به صدا در مي آيند .
و زنگ ها
هي مي زنند ،مي زنند ،مي زنند ،مي زنند .
وباد همچنان
پيغام ها و پچ پچه ها را مي آرد.
...
و باز صبح جمعه است
با بوي کندر وکافور
در چار راه ها.
واگويه ها و ويله ها
در باد لانه کرده اند .
وباد ويله ويله رو به غرب مي رود .
وباد شروه شروه از جنوب دور مي زند .
ودور ،دور همچنان به آن مدار مکرر بر مي گردد.
با طبل هاي گومب گومب گومب .
زنجير هاي شروه ،شروه ،شروه.
سنج هاي دنگ ،دنگ ،دنگ....
و آفتاب همچنان طلوع مي کند .
و آفتاب همچنان غروب مي کند .
و باد همچنان بهانه جو وبي قرار
با مويه اي بريده بريده ،تمام شب
آواز هاي مرثيه مي خواند :
هوهوي ...هاي هاي ...
هوهوي ...هاي هاي ...
و مردگان
در واحه هاي استخوان
ته مانده ی ترانه هاي مادرانه را به ياد مي آرند:
لالا بگرد, م کوبه کو دره به دره
لالا به مثل آهوي گم کرده بره
لالا گلم لالا گلم فصل بهاره
لالا تموم کوه وصحرا لاله زاره
لالا گل ولاله در آورده سر از کوه
لالا گل مو سر به سوي خاک داره .
....
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*برشهایی از یک شعر بلند